لینک دوستان
پیوندهای روزانه
جستجو



در اين وبلاگ
در كل اينترنت
مي نويسم...مي نويسم از تو...
تا تن کاغذ من جا دارد!
با تو از حادثه ها خواهم گفت...
گريه اين گريه اگر بگذارد!
مينويسم همه ي با تو نبودن ها را...
تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببري.
تا مرا باز به ديدار خود من ببري.
مي نويسم...مي نويسم از تو....
تا تن کاغذ من جا دارد!...

 

 

از یه روز خوب ...یه خاطره فراموش نشدنی ...یه دیدار... یه حس تکرار نشدنی

"یک سال گذشت"

2 اسفند...تاریخی که همیشه تو ذهنم هک شده...

امروز کلی حرف برای گفتن باید باشه ولی کلمه ها گم شدن انگار نمیدونن باید از کدوم حسم بگن.

از 2 اسفند پارسال درست از دقیقه های آخر دیدنت تا 2 اسفند امسال چقدر دیر گذشت...

انگار از اون روز 100 سال میگذره!!! انگار اون اتفاق یه خواب بود یه خواب واضح...

دلم میخواد فقط برای چند ثانیه برگردم به اون لحظه ها دلم واسه حس اون روزم تنگ شده.

دلم واسه اضطرابم... طپش قلبم واسه ی حس اون یه لحظه قبل از دیدنت که هنوز باورم نشده بود قراره ببینمت تنگ شده.

شاید تنها حس شادی ای رو که تو این یک سال تجربه کردم فقط توی اون روز داشتم.

فکر نکنم چیزی به اندازه دیدنت از پارسال تا امسال برام خوشحال کننده تر بوده باشه.

دلم حال و هوای اون لحظه ها رو میخواد حیف که یک سال از شیرینیه تجربش گذشته!!!

اصلا امروز جمله هام کنار هم نمیشینه اونا هم مثل حالم آشفته شدن انگار حرفی برای گفتن نیست.

فقط دلم تصور میخواد، دلم میخواد تک تک ثانیه های 2 اسفند پارسال رو دونه دونه از اول تصور کنم.

دلم میخواد مثل همون روز همه چیز واضح باشه. اما چیزی جز عکس و تصویر نیست

ای کاش دوربینا میتونستن از حس و حال آدما هم عکس بگیرن.

انگار دلم میخواد از این به بعد همه 2 اسفندا 2 اسفند پارسال باشه!

از دلتنگی که بگذرم یه چیزی مثل امید مثل انتظار واسه دیدنت تو دلم روشنه.

نمیدونم کی و کجا شاید وقتش خیلی از الان دور باشه 

زمانشو میسپرم به خدا به همون کسی که همیشه بهترین اتفاقا رو درست تو زمان خودش جور میکنه.

از الان تا دیدن دوبارت از خدا فقط همون چیزی رو میخوام که خودش میخواد.

دوست داشتم امروز تو سالروز همچین روزی بیشتر و بهتر بنویسم 

ولی نمیدونم چرا مثل همیشه نتونستم از پس بیان حسم بر بیام

این روزا خیلی دلم پره از همه اتفاقای تلخی که میفته.... از همه خبرای بدی که میشنوم

دلتنگیه امروزم اونقدر زیاده اونقدر روزمو غمگین کرده

که دیگه نمیشه برای نوشتن ساعتا منتظر پیدا کردن بهترین جمله موند.

دلم برای روزای خوشحالیم تنگ شده

خیلی دلم پارسالو میخواد ....خیلی دلم حال پارسالمو میخواد

ای کاش زمان واسه همیشه تو 2 اسفتد 92  متوقف میشد!

من برای اینکه خاطره این روز دوباره واسه خودم تکرار بشه

پسیتی رو که پارسال تو وبم از خاطره و عکسای اون روز گذاشتم

دوباره تو وبم میذارم...به یاد خوشحالیه پارسالم.

[ شنبه دوم اسفند 1393 ] [ 18:0 ] [ Niloofar ]
 

 

سلام به همه دوستای خوب و مهربونم...

  واقعا نمیدونم اول باید از کجا شروع کنم!

 خیلی خیلی خوشحالم...

بهانه آپ این دفعه یه اتفاق ویژه ست که بعد از سه سال و نیم انتظار بلاخره بهش رسیدم.

خیلی خوشحالم که الان میخوام به این بهانه و به خاطر این اتفاق خوب توی وبم  پست بذارم.

چون مدتهاست که منتظر همچین روزی بودم...

و بلاخره  به بزرگترین آرزوم رسیدم.

 و تونستم آقای پورسرخ عزیزم رو یه بار دیگه از نزدیک ملاقات کنم.

با اینکه خیلی انتظار کشیدم تا این اتفاق دوباره برام بیفته ولی انقدر خاطره این دیدار شیرینه

که فکر کنم به این همه انتظار  واقعا می ارزید.

 می خوام تو آپ امروز خاطره دیدارم با آقای پورسرخ مهربونم رو براتون بذارم...

و یه تعداد عکس که وقتی خودم میبینمشون باورم میشه که این دیدار یه خواب نبوده.

آقای پورسرخ مهربونم یک ماهی هست که برای فیلمبرداری سریال جدیدش به شهر آبادان  اومده

 و این فرصت هم برای من و زعنای عزیزم  پیش اومد تا بتونیم یه بار دیگه از نزدیک ببینیمش...

زیاد نمیخوام مقدمه چینی کنم برای همین یه راست میرم سر خاطره دیدارم با آقای پورسرخ عزیز...

 ظهر جمعه  روز دوم اسفند ماه منو رعنا جونم با هم هماهنگ کرده بودیم که یه ساعت خاص از اهواز حرکت کنیم..

 که  همزمان با هم برسیم آبادان و برای دیدن آقای پورسرخ به هتلشون بریم.

حدودا ساعت يه ربع به 6 عصر بود که من رسيدم توي محوطه ي هتل...

يه چند دقيقه منتظر موندم تا رعنا جون هم برسه که با هم وارد هتل بشيم.

وقتي رعنا رسيد از ماشين پياده شديم و يه استرس عجيبي جفتمون داشتيم که اصلا غير قابل توصيفه

سلام عليک کرديم با کلي دلهره و استرس...

 خلاصه منو خواهرم  و رعنا ومامان رعنا داشتيم به سمت ورودي سالن ميرفتيم

که همون موقع يه ماشين جلوي در سالن توي محوطه هتل ايستاد و چند نفر از ماشين پياده شدن

ما اصلا هواسمون به اون ماشين نبود که کي داره پياده ميشه ازش 

يه دفعه خواهرم برگشت گفت نيلوفر خودشه اومد!!!!...

دقيقا همون موقع که ما داشتيم ميرفتيم سمت سالن

آقاي پورسرخ به همراه چند نفر ديگه  تازه از سر صحنه فيلمبرداري رسيد...

 منو رعنا استرسمون چند برابر شد ما آقاي پورسرخ رو از پشت سر ديديم که وارد سالن شد...

هر چي که به درسالن نزديکتر ميشديم آهسته تر حرکت ميکرديم.

 واقعا باورمون نميشد که براي ديدن ايشون ميخوايم بريم!!!

خلاصه اينکه آقاي پورسرخ به همراه  چند نفر ديگه رفت نشست توي لابي هتل

و ما هم که از دلهره ي زيادمون جرات نميکرديم جلوتر بريم همون دم در سالن ايستاده بوديم

چون ايشون داشت صحبت ميکرد و ما نميدونستيم که چجوري بايد بريم سمتش

 يه جورايي خجالت ميکشيديم بريم پيشش و صحبتشون رو قطع کنيم

تو همين حالت استرس و خجالت بوديم که آقاي پورسرخ چندين بار سرش رو بر ميگردوند

 و ما رو ميديد که ايستاديم و منتظريم بريم پيشش.

من و رعنا رفتيم به همون آقايي که پشت پيشخون هتل ايستاده بودن گفتيم که

ما براي ديدن آقاي پورسرخ اومديم اگر ميشه  لطف کنین صداشون کنین

 ایشونم گفت باشه چند دقيقه صبر کنيد من همکارم رو بفرستم بهشون بگه...

يه دو سه دقيقه ايستاديم که بلاخره آقاي پورسرخ رو صدا زدن و بهش  گفتن که ما براي ديدنشون اومديم...

آقاي پورسرخ هم  از دوستاشون جدا شد و خيلي محترم و مهربون به سمت ما اومد...

واي که چقدر اين لحظه خوب يادمه هنوز به ما نرسيده بود که از دور با صداي بلند گفت:

چطورين شما؟؟؟؟؟

انقدر مهربون و خونگرم بود که واقعا ما همه استرسمون کم شد از برخورد خوبش.

با همه خستگي اي که از فيلمبرداري داشت حتی ذره اي بي اعتنايي و بي محلي توي برخوردش ديده نميشد.

اومد با تک تک ما سلام عليک کرد...عين جمله هاشو براتون مينويسم...

سلام خوبين؟ تو زحمت افتادين خيلي خوش اومدين.
خواهر من گفت شما هم خوش اومدين.
 ايشون گفتن از کجا مياين؟
ما هم جواب داديم از اهواز...

ازش خواستيم که چند تا عکس و اگه هم ميشه يه کوچولو فيلم ازش بگيريم که ايشون گفت :

فيلمو متاسفانه چون که من گريم دارم و اجازه ندارم نميشه

اما عکس هر چقدر که دلتون بخواد ميتونيد بگيريد.

ما هم گفتيم چشم.

واقعا خستگي از چشماش موج ميزد

 من که خيلي خجالت کشيدم تو اون شرايط با  اون همه خستگيه فيلمبرداري وقتشو گرفتيم

و کلي هم  با عکس گرفتنامون خستش کرديم ولي خب انقدر مهربون و خوش برخورد رفتار کرد 

که مطمئنم هر کسي ديگه اي جز آقاي پورسرخ تو اين شرايط بود انقدر با معرفت و با احترام رفتار نميکرد.

بعد چون لباس صحنه تنش بود ازمون خواست که بره لباسش رو عوض کنه بعد بياد پيشمون

ما هم چند دقيقه اي منتظرش مونديم...

 بعد از چند دقيقه وقتي داشت از پله ها ميمود پايين پشت سرش مهراوه شريفي نيا هم اومد

اما انگار عجله داشت و ميخواست بره ما باهاشون سلام عليک کرديم ايشونم خيلي مهربون سلام کردن

 اما چون داشتن ميرفتن فکر کرديم عجله دارن براي همين رومون نشد که بگيم باهامون عکس بگيرين

اما آقاي پورسرخ لطف کرد صداشون زدو ايشونم خيلي مهربون اومدن کنارمون ايستادن

و به همراه آقاي پورسرخ عزيز و خانم شريفي نيا و علي شادمان يه عکس دسته جمعي گرفتيم...

خيلي حال و هواي خوبي داشت اونجا..

هر چي از صميميت و تواضع آقاي پورسرخ بگم کم گفتم

واقعا انگار که سالها بود ما رو ميشناختن انقدر که با مهربوني و حوصله باهامون حرف ميزدن.

بعد از عکس دسته جمعي اومد نشست روي مبل

همون موقع من به هديه هاي ناقابلي که براشون برده بوديم و روي ميز گذاشته بوديم اشاره کردم

 و گفتم آقاي پورسرخ قابل شما رو نداره ...يکم تعجب کرد و گفت:

نه تو رو خدا!!!!... نکنيد اين کارو من خجالت ميکشم شما اينجوري هزينه کرديد.

 بعد مامان رعنا گفت حالا شما هم قبول کنيد چون اينا ماهها تدارک ديدن

آقاي پورسرخ گفت من که خوشحال ميشم اما اينکه شما اين همه هزينه کرديد خوب خجالت ميکشم

ولي مرسي.

 يعد بلند شدن ما عکسامون رو باهاشون انداختيم...

 حالا بماند که بعضي عکسا خوب نميشد و ما مجبور بوديم 3 -4 تا عکس پشت سر هم بگيريم

تا يکيش خوب بشه

و اينکه هر عکسي رو با دو تا دوربين ميگرفتيم و با اين کارمون حسابي خستش کرديم

اما انقدر با حوصله کنارمون مي ايستاد و عکس ميگرفت که واقعا خجالت زده شده بوديم.

 اونقدر که حتي وقتي همش يه جا ايستاده بوديم براي عکس خودش گفت:

 حالا چرا همش اينجا عکس ميگيرين؟بريم يه جاي ديگه هم عکس بگيريم نگن اين هتل فقط يه جا رو داره

بعد رفت پيش يه ميز که روش يه مجسمه بود ايستاد و  بهمون گفت بياين اينجا هم عکس بگيريد.

 بعد از گرفتن عکسا ازمون پرسيد خب حالا چي ميل دارید براتون بيارن؟

ما که از اين حرفش حسابي حيرت زده بوديم و گفتيم:

 نه اصلا لازم نيست ما فقط اومديم خودتون رو ببينيم و اصرار کرديم که اين کارو نکنن

مامان رعنا گفت ما رانندمون الان مياد بهش گفتيم بره چند دقيقه  يه چرخي بزنه و برگرده

 بعد آقاي پورسرخ گفت خوب تا اونا يه چرخي بزنن و برگردن ما يه بستني ميتونيم بخوريم...

خلاصه اينکه ما هرکاري کرديم  نتونستيم جلوشون رو بگيريم

آقاي پورسرخ کار خودشونو کردن و ما هم حسابي شرمنده شديم از اين معرفت و محبتش.

بعد رفت سفارش داد و برگشت پيشمون وقتي برگشت رفت بالاتر جلوي تلويزيون که چند تا مبل بود

 گفت بياين اينجا بشنيد ما هم که انگار داشتيم خواب ميديديم از جامون تکون نخورديم.

گفت خوب بيايد بشينيد ديگه  بابا  يکم استراحت کنيد چقدر خجالت ميکشيد!!!

 اينجوري که ايستاديد انگار براي مصاحبه اومديد. 

ما هم به حرفشون گوش داديم و نشستيم

چند تا عکس هم نشسته روي مبل ازش گرفتيم....

خلاصه اينکه خيلي صبوري کرد با دوربينا و عکس گرفتناي ما.

دوربين از دست من و رعنا نميفتاد تو هر حالتي ازش عکس ميگرفتيم.

ايشونم که ديگه ميدونست ما بي خيال عکس گرفتن نميشيم

و ميخوايم مدام عکس بگيريم چيزي نميگفت.

و هر موقع هم که ازش ميخواستيم به دوربين نگاه کنه نگاه ميکرد اونم با لبخند.

بعد رعنا آلبوم عکسي که از آقاي پورسرخ آماده کرده بود رو آورد که برامون امضا کنه

 خيلي لحظه ي قشنگي بود وقتي که آلبوم رو بهش داد و آقاي پورسرخ با چه علاقه اي به عکسا نگاه ميکرد!!!!

 انگار که از عکسا خوشش اومده باشه 

من و رعنا هم از فرصت استفاده کرديم و وقتي داشت آلبوم رو برگ ميزد کلي عکس گرفتيم ازش ...

وقتي عکسا رو ميديد از رعنا پرسيد اين عکسا رو خودتون گرفتيد؟

رعنا هم گفت اينا رو چاپ کردم....

خيلي عکساي قشنگ و باکيفيتي تو آلبوم بود من که واقعا حظ کردم از ديدنشون

 آقاي پورسرخ هم خيلي با دقت به هرعکسي که ميرسيد مکث ميکردو نگاه ميکرد بهشون.

بعد از اون رعنا خودکار رو از من گرفت که  آقاي پورسرخ عکسها رو امضا کنه

و بهش گفت که عکسايي که گوشه هاي سفيد داره رو امضا کنيد.

آقاي پورسرخ هم تک تک عکسهايي رو که جايي براي امضا داشت برامون امضا کرد

تا جايي که اسم  بچه ها يادمون ميومد گفتيم امضا کنه

بعد آقاي پورسرخ پرسيد اينا که اسماشونو ميگين همه اهوازن؟

منو رعنا گفتيم نه تهرانن

بعد آقاي پورسرخ گفت ميگم اسماشون آشناست...چه همه رو هم ميشناسي!

دونه دونه با کمک هم اسم بچه ها رو ميگفتيم که براشون امضا کنه

يعد رعنا گفت اون يکي نيلوفر هم هست من گفتم آره نيلوفر رشتي.

آقاي پورسرخ با خنده گفت يعني بنويسم براي نيلوفررشتي؟؟؟؟!!

ما هم خنديديم گفتيم نههههه...

البته فکر کنم يه چند تا اسم جا گذاشتيم از بچه ها

ولي تا اونجايي که حافظه ياري ميکرد و با توجه به تعداد عکسها براي بچه ها امضا گرفتيم.

موقع امضا کردن آقاي پورسرخ سرشو بلند کرد با صداي بلند گفت:

 آقا ما بستنيا رو واسه فردا نميخواستيما الان ميخوايم...

چند دقيقه  بعد هم سفارشا رو آوردن...آقاي پورسرخ هم مدام تعارف ميکردن ميگفت

 بخوريد ديگه ناراحت ميشم اگه نخوريد.

حسابي با اين کارشون شرمندمون کردن من که واقعا داشتم از خجالت آب ميشدم 

همونجا هم بهش گفتم اصلا راضي به زحمتتون نبوديم.

ايشونم خيلي مهربون گغت نه خواهش ميکنم اين کمترين کاري بود که از دستم بر ميومد.

اما رعنا انقدر استرس داشت که دستاش ميلرزيد موقع خوردن ليوانش رو به من داد گفت نميتونم بخورم

 آقاي پورسرخ هم وقتي ديد رعنا نميخوره گفت براي  چي نخوردي؟

رعنا گفت آخه دستام ميلرزه

آقاي پورسرخ بهش گفت: مگه ميخواي کنکور بدي انقدر استرس داري؟

بعد من ديدم خيلي جو سنگين شد گفتم يه سوالي ازشون بپرسم در مورد سريال

که تا کي فيلمبرداريش ادامه داره و چند قسمته و کي ميخواد پخش بشه...

آقاي پورسرخ هم گفت من که مدام ميرم و ميام ممکنه تا بعد از عيد هم ادامه داشته باشه

در مورد زمان پخشش هم گفت هنوز معلوم نشده کي قراره پخش بشه

و شايد بيشتر از 100 قسمت  هم باشه.

وقتي گفت ممکنه تا بعد از عيد هم فيلمبرداري داشته باشن من خيلي آروم گفتم چه خوب...

اما برام خيلي عجيب بود که صداي آروم منو شنيد و گفت:

نه بابا کجاش خوبه همش بايد دور ازخونه باشيم خيلي سخته....

بعد من گفتم نه براي ما خوبه که بعد از عيدم هستيد ايشونم با خنده گفت آهاااااااااا...

خلاصه اينکه چند دقیقه بعد هم بلند شديم تا ديگه خداحافظي کنيم.

کلي هم تشکر کرديم بابت محبت و لطفي که داشت

و با اينکه تازه از سر فيلمبرداري اومده بود از صميميت و تواضعش چيزي کم نشده بود.

شايد حدودا يک ساعت از وقتش رو به ما اختصاص داد

با اينکه خستگي فيلمبرداري از تن صدا و چشماش مشخص بود

 اما توي رفتارش هيچ نشونه اي از بي حوصلگي ديده نميشد.

من با اينکه بار چندمم بود از نزديک ميديدمش

و قبل از اينبار يک بار ديگه هم ملاقات از نزديک باهاش داشتم

 و ميدونم که چقدر توي برخوردش مهربوني و احترام هست

 اما اينبار واقعا مطمئن شدم که اين همه سال پشتيبان و حاميه کسي بودم

که از انسانيت واقعا چيزي کم نداره...

ميتونم بگم آقاي پورسرخ يه انسان کامل به تمام معناست

نمونه شخصيتش رو هيچ جاي دنيا نميشه پيدا کرد.

هر بار که ميبينمش دوباره انتظار ميکشم که دفعه بعد کي و کجا بتونم ببينمش

و واقعا از ديدار با هميچين شخصيتي هيچوقت سير نميشم.

بيشتر از 24 ساعت از ديدارم باهاش ميگذره اما انقدر دلتنگم که انگار سالهاست که نديدمش

اينم مطمئنم به خاطر خاطره ي خوبيه که هميشه از خودش تو ذهن هواداراش به جا ميذاره

دوستاي خوبي که تا حالا بارها با ايشون ملاقات داشتن ميدونن من چي ميگم.

خيلي خوشحالم که خدا اين فرصت رو بهم داد تا يه بار ديگه بتونم از نزديک ببينمش

اين انتظار رو سه سال و نيم داشتم تا بلاخره اين اتفاق قشنگ دوباره برام افتاد.

 

[ شنبه دوم اسفند 1393 ] [ 17:30 ] [ Niloofar ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By YouRthEm :.

لوگوی ما
محل قرار دادن کد لوگو
لوگوی دوستان
کد لوگو دوستان
آمار وب
کد آمار
دیالوگ ماه



متن دیالوگ